تبليغاتX
خــط كُِــش


[مشروح خبر ها:

موفقيت طرح فقر زدايي...]


چشم هام روي يه مربع خيره مي مونه... ياد سال سوم دبيرستان... "شيرين" شيرين ترين دختر مدرسه بود.. مي خنديد... از كلاس كه مي اومدم بيرون از سقف يكي مي افتاد رو سرم... از صداي خنده هاش مي فهميدم شيرينه... جيغ مي كشيد.. ناظم پير مدرسه هن و هن كنان خودش رو مي رسوند طبقه دوم... تا من رو مي ديد مي گفت: باريكلا گندم خانوم.. افتخار مدرسه، شاعر خانوم و اين همه سر و صدا؟! سرم رو بر مي گردوندم با دهن نيمه باز تا با نگاهم شيرين رو نشون بدم و بگم كه كار شيرين بوده لرزيدن ساختمون... نگاهم مي افتاد به كلاس و ورودي ش.. شيرين كنار در خودش رو پنهون كرده بود... دستاي كشيده و سفيدش رو با حالت التماس جلوي لب هاي گوشتي ش گرفته بود كه يعني گندم تو را خدا لو نده!! مي خنديدم و مي رفتم طرف ناظممون.. دست مي انداختم دور گردنش و با حركت پاهام برش مي گردوندم به طرف راه پله ها.. دو قدم كه مي رفتيم مي گفت: تو دوباره جلو بچه ها با من صميمي شدي؟! مي خنديدم و با حالت گلايه بهش مي گفتم: بذا حسودي شون بشه.. ما يه خانوم ... كه بيشتر نداريم!! در گوشش مي گفتم: برم دفتر دبيرا يه چايي بخورم؟! با عصبانيت مي گفت: پس صبح كه دير اومدي رفته بودي باز كله پاچه...؟!!! صداي خنده ي شيرين كه از بالا مي اومد... يعني خوب كارم رو انجام دادم و حرف عوض شده!!

شيرين مي خواست وكيل بشه.. كلي ذوق مي كرد واسه سال كنكور و اينكه مطمئنه قبول ميشه! آخه اگه اون قبول نشه كي مي خواد قبول بشه؟! كي مي تونه از حقوق زنان دفاع كنه!!

توي حياط مدرسه كه راه مي رفتم صداي جيغ شيرين از پشت بوم مي اومد!!: گنننندُم! برمي گشتم صورتم رو بالا مي گرفتم، مي خنديد و يواشكي مقنعه اش رو بر مي داشت و موهاي بلندش رو تو باد رها مي كرد!! چشمك مي زد و آروم تر مي گفت: زنده باد آزادي! گور باباي هر چي مرد و نامردِ!! صداي ناله ي باباي مدرسه از پشت سر شيرين مي اومد: شيرين خانوم تو را خدا! الآن خانوم ... مي شنوه بدبختم مي كنه! آخه من اينجا مسئوليت دارم! شيرين هم با لهجه مي گفت: اِ؟! چي طو اون وخ كه فلاني رو يواشكي فرستادي بالا صبحگا سر صف نباشِد، خودت هم يه تِي گرفتي دسدِت و پشت سرش رفتي بالا مسئوليت نداشتي؟! حالا مديري مدرسه هيچچي، اصن فكرشو كردِي اگه خانوم... بفهمِد، شبونه ولت مي كونِد مي رِد شهرستان؟!!! ديگه صداي باباي مدرسه نمياد... شيرين دوباره به من نگاه مي كنه: گندم! اگه ببينيش آآآ، كُپ كرده!!

شيرين مي خنديد!

همين چند روز پيش شيرين رو كنار خيابون ديدم... خيلي تغيير كرده بود! معصوميت توي نگاهش نبود! شيطنت هاش ديگه وجود نداشت! ديگه نمي خنديد! فقط سلام كرد! يه ماشين مدل بالا جلو پامون ترمز زد! شيرين هول هولكي خدافظي كرد! سوار شد! كُپ كرده بودم! حتما شيرين ديده حالم رو! مثل هميشه!

شيشه رو پايين كشيد و فقط گفت: تو مي دوني فقرچيه؟!

زير لب بي اختيار گفتم: حُ

قو

ق ِ

زن.. .  .

يه لحظه به خودم اومدم كه فقط فهميدم شيرين ديگه نمي خنديد!


پ . ن : نام "شيرين" واقعي نيست!

پ . ن 2 : هرشب، روي پشت بام، من موهايم را ميان سياهي آسمان رها مي كنم!

حق زن و مرد برابر است: من سياهي آسمان، برادرم آبي آسمان!


نوشته شده توسط گنــدم در شنبه نهم مرداد 1389 |

*پرده ي اول:

حيوان ها آن گوشه بايستند، انسان ها اين وسط

*
پرده ي دوم:
انسان ها آن
گوشه بايستند، حيوان ها اين وسط

*پرده ي سوم:

همه با هم اين وسط بايستيد اما به هم كاري نداشته باشيد تا يك انسان گذرش به ديار ما بخورد!!

پ.ن : از اين به بعد همه ي نوشته هايم را اينجا مي خوانيد نه فقط طنز.. !

نوشته شده توسط گنــدم در دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389 |
خواندن متن زیر به افراد زیر 18 سال توصیه نمی شود!

درود!

بنده آمدم بیایم یک چیزی بگویم،یادم آمد برادرم یادم آورده است که

خطر دارد و اگر تو فُلان کردی من هم تو را فُلان می کنم!("فُلان"از

واژه هایی است که برادر بنده نصیحت کرده است مرا به استعمال

آن(1)زیاد!از حالا تا هر وقت که بودیم و وبلاگ عزیزتر از جانمان بود!)

خوب راست می گویند،یعنی چه که(یا که چه!)بنده با این نیم وجب

و نصفی قد و نیم وجب (بدون نصفی!) وزن می نشینم و از زبان

سه متر و نیمی خود استفاده می کنم؟!تازه اش به جای نوشتن

چهار تا مطلب علمی و مفید در خور شان خود و وبلاگ عزیز تر

از جانم،چِرت و پِرت (بابا هم این یکی رو فرمودند!)تایپ می کنم

و می گذارم!دیگر نمی گویم راجع به بازدید کنندگان که زبانم قاصر

است و در بند ارادت و اگر بگویم بدون تردید شهادت...ای وای از

نجابت!با خودمان گفتم ما که دو روز دیگر دور از جانتان کنکور

وزیتی !(2)و باید بالاخره بیائیم و کمی تا مدتی ابری وبلاگمان را

ببندیم و قفل کنکور بزنیم!پس بنابراین سری که درد نمی کند را

که نباید به دیوار زد!خودمان عین بچه ی آدم بیائیم و ساکت و آرام

چیزی بنویسیم و تا دو روز دیگر که می بندیم،دهانمان را هم نیز

ببندیم!!!

باشد که "برادرینگ" قسمت هیچ وبلاگی نشود و این عذاب از

در خانه ی وبتان دور باشد!!!

و من الله توقیف:گندم....اصفهانه!


دنبال نوشت (1):چیه هر چی می شه میای "دنبال نوشت"؟

دیگه من اینم باید توضیح بدم؟!

دنبال نوشت (2):همچین با تردید میاد پایین که...تو یعنی

می دونی "وزیتی"یعنی چی؟!یعنی "دارم"!

کنجکاو نوشت!:اون جمله ی بالا رو الکی نوشتم که همه

بخونن!!!نمی خواد دنبال نکته بگردید!!

نوشته شده توسط گنــدم در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 |

دعای گندم:و من الله توقیف ...!  




                                                             

                                                                پایین دعاتون رو بگید!!! 

نوشته شده توسط گنــدم در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388

اول نوشت:دنبال نوشته ی طنز نباشید!


100723،100724،....

بچه که بودم وقتی خوابم نمی برد،مامانم می اومد بالا  سرم می نشست و برام قصه می گفت؛آروم آروم چشمام می خواست بسته بشه بلند می شدم و می رفتم صورتم رو می شستم!مامانم می گفت:"بچه،این چه کاریه؟مگه نمی خواستی خوابت ببره؟!"من هم با شیطنت می خندیدم و می گفتم:"چرا؛اما هنوز که گوسفند ها رو نشمردم!" و شروع می کردم :"1 گوسفند،2 گوسفند..."همیشه خیلی می شمردم 20 تا می شد،یا بعدش خوابم می برد،یا شمردن بقیه ی اعداد رو بلد نبودم!وقتی مامانم می پرسید:"پس چرا دیگه نمی شماری؟!خوابت گرفت،نه؟!"با خنده می گفتم:"نه،آخه مگه چند تا گوسفند روی زمین هست؟!همین ها بودند دیگه!تموم شدند!"شب بعدش اگه مثلا دو تا گوسفند بیشتر می شمردم مامانم می گفت:"پس چی شد؟امشب دو تا اضافه شد؟"می خندیدم و می گفتم:"دو تا آخری از گوسفند های آسمون بودند!"

دیشب هر کاری می کردم خوابم نمی برد،یه دفعه یاد بچگی هام افتادم و شروع به شمردن کردم:

"....100723،100724...."

مامانم اومد تو اتاقم:"چی رو می شماری؟!"

گفتم:"گوسفند ها رو!"

گفت:"اوووووووووه،به میلیون رسید؟!"

گفتم:"آره،همشون هم روی زمین اند!یا شمردن من خیلی خوب شده یا..."

...یا اینکه جای من روی زمین نیست و من اضافی ام!

شما چه طور؟!

پ.ن:جمله ی سال:من با بچه ی سوم دبستانی هم مشورت کردم!!!

حتما در ادامه ی مطلب بیانیه ی جمعی از طنز پردازان در اعتراض به اقدام موهن شهرداری مشهد رو بخونید...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط گنــدم در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 |
یک گفتگوی باحال! اما نه در ونکوور

 

حالا اگه پرتقال فروش رو پیدا نکردید هم نکردید!

                                                              

                                                          بفرمایید پایین چیز کنید!

نوشته شده توسط گنــدم در جمعه ششم شهریور 1388
بابای خونه-سحرس دادا،وَخزین یه چیزی بخوریند و بخوابیند!

این اولشه،فقط لهجه شون کاربردیِ در این قسمت،تازه شروع شده!:

بابای خونه-خُب بخوریند!...با...یِد...یه...رو...زی...کامل...

یکی از بچه ها-بابا خُ اوِّل بخوریند بعد بوگوین!

بابای خونه-بِچه...آ...دِم...بایِد...اوه...اوه...(غِذا وَخزید تو

گِلوش!منم لهجه ای دارم ها!)وقتی وقتش کَمِس همه کاری رو با هم بو کونِد!

دقیقه ی آخر قبل از اذان هر کدوم بچه ها یه طرف افتادند و نفس نفس می زنند!بابای خونه داره بدون

تفاوت ۸ تا ۸ تا خرما می ده بالا و مادر خونه پسته،گردو به زور کتک تو دهن بچه ها می کنه!

موقع اذون صبح:

بچه-دادا پاشو،تِموم شد!اِذون رو گفتس،امروز هم زنده موندیم!

بابای خونه در حالی که نمی تونه تعادلش رو حفظ کنه و قدرت دیدش به دلایلی!کم شده:

-بِچا می دونیند بعدی سحری باس چی بهم بوگویم؟!

بچه ها-نه بابا!

-باید بوگوین:"خسته نباشید!"هه...هه...هه...هه(یه خنده ی شیرین!)

مامان خونه-آقا شوما اصن غِذاتون رو خُب جویدیند؟!

بابای خونه-نه خیر حج خانُم!دیگه بایِد معده مون زحمتی جِویدن رو هم بکشِد!بد عادِت می شِد!به جای

دو وعده دارِد یه وعده فردا افطار می خورِد،خُب باس حدی اقل فردا بی کار نمونِد!

....

اِ!چرا من مطلب در مورد ماه رمضون به سبکی(!)اصفهانی کَم اوردم؟!

اصلن خطریه!بی خیالش!مهم اینه که من الآن اینجام و جونم در خطره!برای سلامتی سپاهان یه کف

مرتب!

...شُله!

 

پ.ن ۱:فردا عمه می شم!!!!Baby Girl

پ.ن ۲:من خودم اصفهانی ام ها!اگه کسی بخواد توهین کنه اون رگ غیرته باد می کنه،بعد دوباره باد

می کنه،بعدشم....نمیدونم دیگه،مهم باد که باید بکنه!!!

پ.ن ۳:(این دو تا من رو کشتند!)

                                                              

                                   

نوشته شده توسط گنــدم در جمعه ششم شهریور 1388 |

 

دوستان به حضرت بنده(Flower) گیر میدادن که چرا سوتی های اینوری ها (Sun)رو نمی گی و خودت رو میزنی به اون راه؟!()(من که نمیدونم کدوم راه!)

این هم سوتی؟!Libra (کاش اونوری ها هم سوتی این طوری میدادن!!!نه هلو(۲) و ....)

ملختیم حاجی!!!Hanging

 

                                                  

 

بزن بریم اونجایی که هوس نیست

اِفاده هاشون همه تو نفس نیست

اونجایی که بابت این ماهواره

اشک رو نمیارن تو چشم اجاره!

به خاطرم باس دوباره بخندی

تو چشم یارو تو ریسه ببندی

دستای هم رو به اشاره بالا

می برند و به هم می گن:ماشالّا

بیا دیگه فضا سیاسی شده

آدمکِ آدما آسی شده

نقاب کمی گرون تر از پیش شده

چهره ها سر در گمِ تشویش شده

مارمولک ها پوست می ندازن جدیدن

اصلا انگار راز بقا ندیدن!

می یای جلو صورتش رو ببوسی

می گه:"برو! آنفولانزا،ویروسی!"

می خوای براش دسته گلی بگیری

می گه:"میای بریم دبی؟!"حالگیری!

باید دوباره سر جات بشینی

کاندیدای جدیدت رو ببینی

استیل تازه...حرفای قشنگ تر

زنجیر و باتوم و دل مشنگ تر

سبزتُ در بیاری دور بندازی

یواشکی اخماتُ نور بندازی

بخندی تو روی حریف زورکی:

"انقلاب مخملی بود آبکی!"

می خوای بشینی فیلمت رو ببینی

باید دوباره ۲۰:۳۰ ... بشینی!

کنترل ماهواره زود گم می شه

مامان می ترسه:""وی اُ اِی" دُم می شه!"(۱)

بابا اصلن من خس و خاشاک بودم

دشمن جون این هوا،خاک بودم

بذار بیفتم پی اعترافم:

آقا محصلی اهل خلافم

یادم میاد مدرسه "سی دی" بردم

یه بار دیگه هم "ام پی تری"بردم

پشت سر معلم فرانسه

گرفته بودم یه شاخ درسّه!

رو پله ها تاید و ریکا می ریختم

مدیر که رد می شد:"من نریختم!"

دادگستری،ناظممون رو می گم

دروغکی واسش من اشک  می ریختم

حالا دروغه بحث:"خاشاک بودم؟"

این بار نبودم،اون بارها که بودم!

بار کجم آره به مذهب نبود

خیری تو این وبلاگا اغلب نبود

-می خوام برم تو کار سیب زمینی!

-خیری تو آسمون نبود؟!همینی!

خاک می خورم،شاید که عاقل بشم

از خیر رفتن هم شاید وِل بشم

فقط بذار صورتت رو ببوسم

من خودمم،خدای این ویروسم!

 

پ ن (۱):خونه خودمون نیستم و رایانه ی اینا انگلیسی نداره!!Computer

پ ن (۲):بعضی دوستان پرسیدند:" قضیه این هلو چیه؟! "بابا چرا سخنان

بزرگوارانی که میان به رسانه ی ملی رو گوش نمیدید؟!:"بعضی وقتا من تو

جمع دوستان می گفتم این آقا مثل هلو می مونه،آدم دلش می خواد

بخوردش!"

پ ن ۳:از پی نوشت خوشم میاد!

پ ن ۳:خوشم میاد از پی نوشت!

ماییم دیگه!!!!(راننده!)

 

نوشته شده توسط گنــدم در یکشنبه یکم شهریور 1388 |
                                     

 

حدود 40 سال پیش که مامان من بچه بود،یه همسایه ای داشتن

به نام"حسین کچل"،این بشر تموم سال هر کثافت کاری که

می خواست می کرد...مشروبش به راه بود و یه روز هم خونه ی

خودش نبود و ... .ماه رمضون که می شد آقا بند و بساط حروم و

ناباب رو جمع می کرد منتظر میشد که شب قدر برسه و بره مسجد

و تا صبح انقدر بزنه تو سر و صورتش و خلاصه توبه کنه!

صبح همه وقتی تو خیابون میدیدندش:"به حسین آقا!التماس

دعا حاجی!نورانی شدی رفته ها!ما رو هم دعا کن...خوش به

سعادتت و..."از شب بعدش تا سال دیگه و شب قدر دیگه

حسین کچل دوباره به کثافت کاری هاش می رسید...

اصلا معروف شده بود!همه کاری می کرد درطول سال و شب

قدر توبه...

امروز حسین کچل ها معروف نیستند!چون لباسشون لباس

حسین کچل ها نیست!اما دست حسین کچل رو از پشت

بستند،بیچاره حسین کچل با همه ی کچلیش شب قدر

توبه می کرد!

دوستان "قدر" و این چیزا حالیشون نیست و فقط بلدند واسه ی

مردم روضه بخونند و توی لباسشون غرق دنیای خیالیشون

بشن...

چه خیال خامی .... .

کاش زودتر رمضون با اسب سفیدش بیاد جمع کنه رمضون های

رمضون نفهم رو.... !

نوشته شده توسط گنــدم در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 |
                   

 

تو این گیر و ویری که مرغ و خروس (!) و گوشت

گوسفند و گوساله وشترِمهربان (!)اینقدر گِرون

شده،رفتم تو فکر مرغ و گوسفند!با خودم گفتم

درسته ملّت جونشون زیر قیمت این دوستان داره

در میاد اما همچین برای مرغ وگوسفند بدنشد:

مرغ-قُد...قُد...قُد...قُدا،بَبَعی جون دیدی چه طوری روی

اعتبارمون اومد؟!

بَبَعی-بَع...بَع...به...به(!) آره خانوم مُرغه،اصلا فکرشم

می کردی اینقدر گِرون بشیم؟!دمشون گرم،چه قدر

آدمای خوبی هستند اونایی که رو قیمت ما کشیدند!

مرغ-قُد...قُدا،آقا بَبَعی،گاو مَش سُلیمون رو یادت هس؟

همون که یه مدّت شیرش خشک شده بود؟!

بَبَعی-بَعععع...یادمه،بلآخره کُشتنش؟!

مرغ-نه،مگه یادت نیست بعد چَن وَخ دوباره شیر دِه

شد؟!دیروز مرغ اقدس خانوم می گفت گاوه رفته

تو فکر خودکُشی،هر کاری می کنه شیرش خشک

نمی شه که بکشندش!

بَبَعی-آخه چرا؟!بعع،عجب گاوایی پیدا می شن!خوشی

زده زیر شکمبه اش!!؟

مرغ-قُد،قُدانِ،قُد،قُدانِ(می خندند با لهجه ی عربی!زبان

شیرین عربی در بیان مرغ وخروس ها هم رِخنه کرده!)

نه بَبَعی جان،این طور که جوجه ی مهری خانوم می

گفت،وقتی گاوه دیده این قدر گوشت گِرون شده،تو

دنیای چِش و هم چِشمی دوست داره بکشندش و

پول خرید گوشتش چشم اون گاو ماده ی مَش قُربون

-همون گاو افاده ایه که جُفتش نشد-رو در بیاره!

بَبَعی-وا؟!!چه حرفا خواهر(دو قدم میاد جلوتر!مُرغِ خاله

شد!)

مرغ-(در حالی که با تعجب به بَبَعی نگاه می کنه عقب

میره!)والله!.

ببخشید من دیگه باید برم،بچه هام رو زُغالند!فردا هم

می خوایم صادرشیم دُبی!

بَبَعی-جیگرِ......(ببخشید ادامه اش دیگه ناجور بد بود!

شما تا همین جاش کلّی نکته گرفتید...بسه دیگه!)

پ.ن 1:آدم نباید پی یه موضوعی رو هی بگیره،تازه

بخواد پی اون موضوع بنویسه!(خیلی حرفه ها!البته

اگه متوجه بشید معنیش رو!من که نفهمیدم!)

پ.ن 2:بَبَعی هم بَبَعی های قِدیم؛بی چشم و رو!

پ.ن 3:نا گفته نماند که خانوم مرغه یه پای ثابت

دستگیریهای گشت ارشاده!!!

پ.ن 4:همین الآن شنیدم که برنج هم قراره گرون

بشه!خدا کنه گندم گرون نشه!...

------------------------------------------------------------

یه نظر سنجی که آخرِ طنزه:

برای وبلاگم کدوم یکی از این آهنگ ها رو بذارم؟!:

1.پت و مت

2.پلنگ صورتی

3.ساسی مانکن!

نوشته شده توسط گنــدم در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 |